#عشق_مخفی_پارت_397
رفتم سمت تختم که سرم گیج رفت دستمو به دیوار گرفتم
ایلیا اومد سمتم
_دستتو به من نزن ترحمتو نمیخوام دستتو بردار میتونم راه برم
_باشه ببخشيد!
برگشتم سمتش اشکام پشت سر هم میریخت مسابقه گذاشته بود
_ایلیا هیج وقت بهم نزدیک نشو
با گفتن حرفم نزاشتم حرف بزنه و به سمت تخت رفتمو
پتو رو تا سرم کشیدم
بعد 15 مین صدای در اومد و رفتن ایلیا رو نشون میداد
لبخند تلخی زدم سعی کردم بخوابم
اول بلند شدم زیر چایی رو خاموش کردم
حس خوردنش نبود ،دوباره اومدم سمت تختم
که دیدم کت ایلیا اینجاس و نپوشیده رفتم
سمتش بردم سمت بینیم
خیلی بوش خوب بود نمیتونستم از جلوی بینیم جداش کنم
romangram.com | @romangram_com