#عشق_مخفی_پارت_394
اون تقریبا جون منو نجاات داد
دلم میخواست برم بغلش تا از این همه بدبختی
نجات پیدا کنم ارامش خاصی توی نگاهش،
بغلش ،ارامش توی صداش ، این مرد مغرور
سرشار از ارامش بود
در حال انالیزش بودم که با تعجب نگام کرد هول شدم که همون لحظه
اسانسور ایستاد و پیاده شدم و وایستادم بیاد بیرون
وقتی از اسانسور اومد بیرون رگه ی ریزی
از خنده ردی لباش بود
درو باز کرد رفتیم تو
_خیلی خوبه مرسی ایلیا
_قابل نداره
رفتم توی اشپز خونه انگار ایلیا خوراکی گرفته بود گذاشته بود تو یخچال رفتم یک پیمونه
چای گذاشتم و یه لیوان اب ریختم اومدم
برم بیرون که یهو ....
romangram.com | @romangram_com