#عشق_مخفی_پارت_306

حس اون یکی کلاسو نداشتم ایلیا گفته بود منتظر میمونه

***
جلوی در دانشگاه هر چی گشتم ایلیا
نبود حتما کار مهمی داشته رفته وگرنه
بدون خبر نمیرفت،اوووف عب نداره با
تاکسی میریم تاکسی گرفتم دربست
....
از ماشین پیاده شدمو رفتم توی حیاط
که....



ادرینا:



وقتی وارد حیاط شدم ببری باز بود
انقدر ترسیده بود که عقب عقب میرفتمو
اب دهنمو قورت میدادم
نزدیک شد و جیغی فرابنفش

romangram.com | @romangram_com