#عشق_مخفی_پارت_268

بيرون اومدم بعد از پوشيدن لباسام رفتم پايين!!!
شايان و اهتمام و نديدم اگه ديشب به شنود ها گوش ميدادم ميفهميدم الان كجان!
اما ديشب تو عالم خودم سير ميكردم و وظيفه اي كه بخاطرش اينجا بودم و يادم رفته بود!!قطعا منو با سن كمم بخاطر جدي بودن تو كارم و سابقه خوبم به اين ماموريت فرستادن!!!
اما ديشب خراب كردم !!!خراب!!اما ديگه نميزارم همچين اتفاقي بيفته!!فقط به وظيفه ام و ماموريتم فكر ميكنم فقط همين!!!
مصمم به سمت اشپزخونه رفتم كه ادرينا رو روي ميز ديدم!!!
با صداي أرومي گفت:صبخير
بدون اينكه نگاش كنم يا جوابش و بدم به ياسي خانم گفتم برام چايي بياره
اين بي توجهي تنبيهي بود كه ديگه اشتباه نكنه!!!
با اخم شروع كردم به خوردن صبحونه ام..
ادرينا : حالت خوبه ايليا؟
سرمو بلند كردم و با نگاه شماتت باري پوزخند زدم
كه با نگاه دلخوري پاشد و رفت
هنوز خيلي مونده ادرينا خانم هع
صبحونمو خوردم به سمت پذيرايي رفتم....



ادرینا:
صبح با بدن درد بیدار شدم
یاد کارای دیشبش افتادم
بهم گفت دوستم داره و حالا دیگه نداره

romangram.com | @romangram_com