#عشق_مخفی_پارت_249
سرشو كج كرد
-و ..ديگه همين
يه لبخند كج زدم و نگاهش كردم
چند لحضه خيره شد تو چشمامو سرش و انداخت پايين
پوووف اگه بيشتر ميموندم يه كاري دست خودمو خودش ميدادم
با كلافگي پا شدم و گفتم:نميدوني چرا انقد زود داريم ميريم؟
جوابشو ميدونستم چون جنسا لو رفته بود اما خب...اگه چيزي هم نمي پرسيدم شك مي كرد!!!!!
ادرينا:نميدونم بخوام بدونمم چيزي بهم نميگه!!!!
-يعني تو تا حالا ازش درمورد كاراش سؤال نكردي؟
-نه چطور مگه؟
قيافمو بي تفاوت كردم:همينطوري
بحث و عوض كردم
ايليا:وسايلتو جمع كن ديگه كم كم بايد بريم!!!
-باش
از اتاق بيرون اومدم نبايد كاري ميكردم بفهمه!!!
اما روزي رو كه بفهمه من پليسم ؟بفهمه همش نقشه بوده؟چيكار ميكنه ؟تصورشم سخته!!!!....
داخل ماشين نشسته بوديم
اهتمام و شايان با ماشين خودشون اومدن
romangram.com | @romangram_com