#عشق_مخفی_پارت_233

دست از حرف زدن برداشتم با خودم
بعد از خوردن صبحونه میزو و جمع کردم
بابا و شایان گفتن ناهار کباب درست کنن
رفتن خرید
اومدم
برم کره و مربا رو بردارم که ایلیا دستم رو کشید
و گفت ...




ادرینا:
دستمو کشید که....
برد بالا توی اتاق خوابم
چسبوندتم به دیوار سرشو برد توی گردنم و بوسید داشتم از خود بی خود میشدم اخه لعنتی نمیگی قلبم میریزه کف پاهام با کارت اخه
تو گلوم نفس های عمق و پی در پی میکشید که با صدایی که از ته
چاه میومد گفتم :
بسه خوااهش میکنم تحمل ندارم
اما انگار حرفمو نشنید و گلومو بوسید رفت سمت لاله گوشم که از فوت میکرد مطمئن بودم وا میدادم
خیلی نقطه حساسمو دست گداشته بود روش
وقتی زبونشو روی لاله ی گوشم حس کردم مردم که دستشو محکم فشار دادم

romangram.com | @romangram_com