#عشق_مخفی_پارت_230
گفت: نمیشناسی ایلیام
وقتی گفت ایلیام چنان جیغی زدم و از خواب پریدم
که در اتاق با وحشت باز شد و ایلیا و بابا و شایان وارد شدن
بلند بلند گریه میکردم ک بابا بغلم کرد
_گریه نکن بابایی فقط خواب بود عزیزم
تموم شد اروم باش گلم اروم
چشم ب ایلیا افتاد پریدم بغلش و گریه کردم سرمو توی گلوی فرو بردم و بو میکشیدم و گریه میکردم که با دستاش پشتمو ماساژ میداد
ایلیا: تموم شد ادرینا
تموم شد من اینجام بابات اینجاس نترس تموم شد یه خواب بود فقط
با حرفاش اروم شدم ک شایان برام اب اورد خوردمش و گداشتم کنار تختم
حالا ک عطر تنشو بو کشیده بودم برام خوب بود
ادرینا:
با گفتن خوبم خیالشون راحت شد و از اتاق بیرون رفتن
romangram.com | @romangram_com