#عشق_مخفی_پارت_214

حساب کرد و اومدیم انقدر خسته بودم گفتم بریم خونه که قبول کرد و به سمت ماشین حرکت کردیم



ايليا:

بعد از به خريد زياد و طولاني به سمت خونه حركت كرديم....

قبل اينكه برسيم به بچه ها اس دادم

به ادرينا نگاه كردم سرش و پنجره تكيه داداه بود و خواب بود!!!!

انقد خسته بود اينجا خوابش برده بود!!!!

قيافش تو خواب خيلي مظلوم و لوس بود.!

اروم صداش كردم :ادرينا..ادرينا..پاشو رسيديم

لاي يكي از چشماش و باز كرد و با گيجي اطراف و نگاه كرد

قيافش واقعا خنده دار بود!!

romangram.com | @romangram_com