#عشق_مخفی_پارت_197
به قيافه پير و مهربونش نگاه كردم
عمو رحمان:چي شده پسرم چرا انقد با غم داري فك ميكني؟
لبخند تلخي زدم:
-از كجا فهميدين با غم دارم فكر ميكنم؟
-هي پسر جان منكه اين موها رو تو اسياب سفيد نكردم !ميتونم معني نگاه هارو بفهمم بابا!
سعي كردم بحث و عوض كنم:
-عمورحمان شما تنهاييد اينجا؟منظورم اينكه زن و بچه ندارين؟
با كمي لحجه شمالي و غم تو صداش جواب داد:
-خدارحمتشون كنه5سال پيش توي تصادف عمرشون و دادن به شما از اون موقعه سرايدار اقاي اهتمام شدم
-واقعا متاسفم خدا رحمتشون كنه
-خدا بيامرزه رفتگانتو....،،،برو تو باباجان داره هوا سرد ميشه كم كم سرما ميخوري
لبخند خيلي كم رنگي زدم و سرم و تكون دادم
دستشو روي شونم گذاشت و به طرف پشت باغ رفت...
پوووفي كشيدم و بلند شدم !
ديگه كم كم داشت از اين وضعيت حوصلم سر ميرفت!
داخل خونه رفتم ادرينا روي مبل دراز كشيده بود و سرش تو گوشيش بود!
بي توجه بهش داخل اشپزخونه رفتم و يه ليوان اب خنك خوردم
كه صداشو شنيدم
-الو ارماني چطوري تو؟
شخص.....
هان چي گفت؟ارمان ديگه چه خريه؟چرا انقد راحت حرف ميزنه باهاش ؟
romangram.com | @romangram_com