#عشق_مخفی_پارت_174


اشك از چشمش سر خورد اومد پايين سعي داشت پايين نياد سرشو بالا گرفت و چشمشو بست
كاش ميمردم و اشك و از چشماي خوشگلش نميديدم....!!
راهشو كشيد و به سمت در رفت!
دنبالش رفتم و دستشو كشيدم با اخم و عصبانيت گفتم:كاري نكن اينجا داد و بيداد راه بندازم پس با زبون خوش برو تو اتاق سرمتو بزن!!!

ادرينا:لعنت بهت كه هميشه زور ميگي

راهشو كج كرد و به سمت اتاق رفت!
وقتي از رفتنش به اتاق مطمئن شدم به سمت داروخونه كنار درمانگاه رفتم...
سرمشو بردم داخل اتاق و بي حرف بيرون اومدم نشستم روي صندلي تا پرستار بره....



ادرینا:

که یهوو
نمیدونم چی شد گفتم:
لعنت بهم که باعث شدی غرورمو بخاطدت خورد کنم نگو که دوستم نداری نگو لعنتی ..نگو

ایلیا:اما من ازت نخواستم خورد کنی خودتو اصن تو خورد نشدی اشتباه نکن

romangram.com | @romangram_com