#عشق_مخفی_پارت_165
اين عشق نشدني بود !!!من يه پليسم و اون دختر يه خلافكار من يه پليسم كه اومدم پدرشو به ظاهر نابود ولي از اين منجلاب بكشم بيرون من يه پليسم و اون نميدونه !!!نميدونه كه همش دروغه نميدونه!!!
اما اگه من ايليام هم عشق نو نهالي كه هنوز كامل نيست وتوي دلم ميكشم و هم كاري ميكنم كه ادرينا ازم متنفر شه مجبورم ...به ولاي علي مجبورم...
همونطور كه فك ميكردم غرق بوسيدنش بودم
با اينكه خيلي برام سخت بود اما يه بوسه روي صورتش كاشتم...
خدايا چرا نميتونم ولش كنم ؟؟؟چرا يه جاذبه اي منو به سمتش ميكشونه...
اما بايد كاري كنم ازم متنفرشه راه ديگه اي ندارمىم مجبور...محبور...مجبور..
اصلا باورم نميشد دختري كه پاپيش گزاشت و بخاطر من غرورشو شكست ادريناست...اما بايد از خودم دورش ميكردم كسي و كه حتم داشتم جونم به جونش بسته ست و بايد و دور كنم راهي ندارم.....!!!!
نبايد بزارم اين عشق كامل شه خودمون ضربه ميخورديم اما ضربه خوردن من مهم نيست ادرينا رو نميخوام نابود كنم....
با صداي كه سعي در كنترل لرزششو داشتم گفتم:
-نكن ادرينا..نكن..منو اذيت نكن..بي قرارم نكن..
و با سختي ادامه دادم :اين بوسه رو فراموش كن خواهش ميكنم نميتونم نگه دارم خودمو مقابلت اصلا فكرشم نميكنم كه بتونم در مقابلت سكوت كنم ادرينا .....بيا دوست باشيم؟فقط در حد (كلام)هاي دوستانه
موقعش بود كه ادريناي خودمو با دستاي خودم از خودم دور كنم سخت بود ولي محبور بودم...
romangram.com | @romangram_com