#اسارت_نگاه_پارت_260

-بابا! واقعا فکر کردی رایان از این دوستی آرشیدا حمایت می‌کرد؟!

-بعید نبود!

-ولی بابا!

-می‌خوای بقیه‌ی حرفامو گوش کنی یا تا همین‌جا بدونی بسه؟

سکوت کردم.

-همون موقع‌ها بود که آرمیتا اومد ایران. می‌خواست با من همدردی کنه. اون شب رو خیلی خوب یادم میاد. تقریبا نیمه‌های شب بود که داشتیم حرف می‌زدیم. آرمیتا دقیقا همین‌جایی که تو الان نشستی، نشسته بود و من دقیقا همین‌جایی که الان نشستم.

سرش را چرخاند و به راه‌روی کنار آشپزخانه نگاه کرد و ادامه داد:

-رایان هم دقیقا اونجا وایستاده بود، بدون اینکه من روحم خبر داشته باشه.

سرش را به سمت من چرخاند و ادامه داد:

-اون شب اعصابم خیلی خرد بود. همه‌ی مشکلات و دغدغههام به خاطر لجبازی‌های آرشیدا و رایان یک طرف، بیماری نفس یک طرف. من هم بدون اینکه بدونم رایان به حرفامون گوش میده، حرف می‌زدم؛ "مشکل من فقط بیماری نفس نیست! دلیل بدتر شدن حالش مهمه که رفتار رایانه. رایان خیلی ازمون دور شده، دیگه به حرف هیچ‌کدوم از ما گوش نمیده! انگار نه انگار این همه سال براش پدری کردم! همین که میگه سروش برادر ناتنیشه، یعنی فرزاد رو بابای خودش می‌دونه نه من رو! باورم نمیشه که تا این حد گستاخانه جلوی من وایمیسه و از پسر اون مرتیکه‌ طرفداری می‌کنه! من تا حالا هم به خاطر نفس در برابرش کوتاه اومدم، ولی دیگه داره زیاده‌روی می‌کنه. خیلی سعی کردم شباهت ظاهری اون به باباش که من رو یاد پدر بی‌لیاقتش مینداخت رو فراموش کنم، ولی نشد و با این کارهای سرخودی که تازگی انجام میده اثبات کرد که دقیقا به باباش رفته و از خون این خانواده نیست. حیف نفس که مادر اونه!"

سرش را به سمت راه‌رو چرخاند و ادامه‌ داد:

-رایان دیگه سکوت نکرد. اما تمام شکستن سکوتش به یک جمله بود: "می‌تونستی زودتر از اینا بهم بگی چقدر از حضور من توی زندگیت معذبی ! "

قطره‌ای اشک از چشم چپم چکید. مسیرش را تا انتهای گونه‌ام طی کرد. بغضم به طرز دیوانه‌‌کننده‌ای هر لحظه بزرگ و بزرگتر می‌شد. سرش به سمتم چرخید و دستش را روی گونه‌ی چپم گذاشت. در حالی‌که رد آن قطره‌ی اشک را پاک می‌کرد گفت:

-واسه همین نمی‌خواستم بهت بگم. می‌دونم تو رایان رو خیلی دوست داری. اینم می‌دونم که اونم تو رو خیلی دوستت داره. شماها از بچگی‌تون با هم بزرگ شدید. هنوز هم با هم در ارتباطید. برای همین رایان باهات بحث می‌کرد. می‌خواست تو کنجکاو بشی تا من بهت بگم چی شده. می‌خواست تو بدونی دلیل فاصله گرفتنش از این خانواده چیه. می‌خواست تو اینا رو بدونی که فکر نکنی اون از دل خوشش، این وضعیت رو انتخاب کرده.

آب دهانم را به ضرب قورت دادم. با صدایی که از شدت بغض گرفته بود و می‌لرزید گفتم:

-از خونه بیرونش کردی؟

-نه! من هیچوقت اونو از خونه بیرون نکردم! تا آخرین روزی هم که ایران بود به روی خودش نیاورد که بین ما حرفی شده، فقط آخرین روز، همون روزی که نفس هم به شرط مراقبت از بیمارستان مرخص شده و خونه بود، سر میز صبحانه گفت که آخرینباریه که توی این خونه اونو می‌بینیم. گفت دیگه هیچوقت پاشو توی این خونه نمی‌ذاره که صاحب خونه معذب نشه...

romangram.com | @romangram_com