#اسارت_نگاه_پارت_259


-بابا فقط بگو چی شده و خودت رو خلاص کن! باور کن گفتن واقعیت، خیلی راحتتر از انکار کردنش از کسیه که می‌دونه دارید واقعیت رو ازش مخفی می‌کنید!

نفسی پرصدا کشید و سرش را به سمتم چرخاند. نگاهش به نگاهم گره خورد. خشم و خستگی پر دردی در نگاهش موج می‌زد. برای چند لحظه حس کردم قلبم از شدت درد می‌سوزد. شاید حق با او باشد. شاید ما واقعا فرزندان بدی برای او هستیم. شاید به خاطر ماست که از نگاه پر غرور و مسرور گذشته‌اش، چیزی جز خشم و خستگی باقی نمانده است. بغضی بزرگ در گلویم شکل گرفت. آب دهانم را محکم و پر زور قورت دادم.

-باشه بهت میگم ولی دیگه نمی‌خوام ازش توی این خونه حرفی زده بشه. باشه؟

سرم را به پایین حرکت دادم. بغض مزاحمم امان نمی‌داد که زبان بچرخانم و حرف بزنم.

-تا هفده سال پیش، قبل از این‌که آرش و آرشیدا به دنیا بیان، من رایان رو خیلی دوستش داشتم. راستشو بخوای وقتی با نفس ازدواج کردم، هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بتونم رایان رو که فقط بچه‌ی خونی اون بود دوست داشته باشم، ولی رایان خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می‌کردم توی زندگیم مهم شد. هر چی بیشتر می‌گذشت فرق تو و اون برای من کمتر می‌شد تا جایی که حتی حس می‌کردم، واسه من با هم هیچ فرقی ندارید. من واقعا اونو مثل پسر خودم دوستش داشتم، خیلی زیاد هم دوستش داشتم ولی...

کمی مکث کرد و ادامه‌ داد:

-ولی وقتی آرش و آرشیدا به دنیا اومدند من دگرگون شدم. اصلا نمی‌دونم چطور این اتفاق با افکار و احساسات من نسبت به رایان بازی کرد. من به طرز عجیبی آرش و آرشیدا رو خیلی بیشتر از رایان دوست داشتم. حسم نسبت به تو واقعا فرقی نکرد ولی رایان روز به روز توی زندگیم کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شد. هر چی بیشتر زمان می‌گذشت من بیشتر حس می‌کردم نفس رو دوست دارم و این دوست داشتنم، یک حس نفرت نسبت به رایان که بچه‌ی نفس از فرزاد بود رو بهم می‌داد. هر چی بیشتر زمان می‌گذشت به جای رایان، آرش و آرشیدا، مخصوصا آرشیدا که نیمه‌ی سیب نفس بود، توی ذهن و قلب من جا باز کردند، ولی رایان...

دستش را در موهایش فرو برد و ادامه داد:

-رایان هر روز بیشتر شبیه فرزاد می‌شد. اونم نه فقط از نظر چهره، بلکه حتی نوع نگاهشم منو یاد فرزاد مینداخت. می‌دونم الان با خودت میگی خب که چی، چون فرزاد سال‌ها قبل از نفس طلاق گرفته و دیگه هیچ چیزی واسه به یاد آوردن اون وجود نداره، ولی برای من این توجیه نمی‌تونست قانع کننده باشه...

سرش را کمی چرخاند و سکوت کرد. بغضم آن‌قدر بزرگتر شده بود که نمی‌توانستم یک کلمه حرف بزنم. هر چه منتظر ماندم به حرف بیاید فایده نداشت. به ناچار دستم را روی دستش گذاشتم. سرش به سمتم چرخید و با دیدن نگاه ملتمسم برای ادامه‌ی صحبت‌هایش، به حرف آمد:

-هیچ‌وقت حرفی در مورد این حس غیرقابل کنترلم بهش نزدم. نمی‌خواستم ارتباطمون خدشه‌دار بشه ولی وقتی رفت آمریکا همه چیز خراب شد. مخصوصا پاییز امسال وقتی فهمیدم اون توی آمریکا با سروش، پسر فرزاد و زنش، دوسته و اونم نه یک دوستی معمولی؛ یک دوستی خیلی صمیمی! بهش گفتم ارتباطش رو با سروش قطع کنه ولی به من گفت اون پسر خیلی خوبیه و بر خلاف این‌که برادر ناتنی‌شه، واسه رایان مثل یک برادر واقعی از یک پدر و مادره...

نفس عمیق پرصدایی کشید و ادامه داد:

-همین بود که حس نفرت من از رایان رو به اوج خودش رسوند. قبل از اینکه بیماری قلبی نفس خیلی شدت بگیره به رایان گفتم بیاد ایران. شاید اون موقع اشتباه کردم ولی فکر می‌کردم کار درست اینه که به نفس بگم رایان الان با چه کسی و تا چه حد ارتباط داره، تا شاید رایان به حرف مادرش بیشتر از من گوش کنه اما نکرد! اومد اینجا که مثلا باهاش حرف بزنم ولی حرفش فقط یک چیز بود، اونم این‌که سروش پسر خیلی خوبیه و شما نمی‌فهمید!

با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید گفتم:

-بعد بهش گفتی دیگه پسرت نیست؟

-نه! من همچین چیزی به اون نگفتم! بعد از اون بحث‌هامون اوضاع قلب نفس خیلی وخیم‌تر شد، اونقدر که اجبارا توی بیمارستان بستری شد و دکترش گفت باید تحت مراقبت باشه. سر این موضوع با رایان خیلی بحث کردم. با تمام وجود اونو مقصر تمام مشکلات و نگرانی‌های خانواده می‌دونستم. در مورد اون دوستی مسخره‌ی آرشیدا هم به رایان حرفی نزدم که طرف سامان رو نگیره و دوستی آرشیدا با حمایت اون بیشتر نشه...


romangram.com | @romangram_com