#اسارت_نگاه_پارت_233


-لجبازی نکن آرزو!

-تو هم فکر نکن بخشیدمت!

-منم نگفتم من رو بخشیدی! می‌برمت خونه چون الان مریضی. بعدشم دیگه کاری به کارت ندارم.

جمله‌ی "کاری به کارت ندارم" ای که گفت، در ذهنم اکو شد. ترسی عجیب سرمای شدیدی را در وجودم پخش کرد. به قدری سرد شدم که دستانم به لرزه افتادند. برای پنهان کردن ترسم، دستانم را در جیب‌های ژاکتم فرو بردم تا لرزششان دیده نشود.

-چیزی شده؟ چرا رنگت یهو پرید؟

سرم را پایین انداختم و آب دهانم را قورت دادم تا بغض جدیدی که در گلویم شکل گرفته‌ بود را کوچکتر کنم. برای این‌که صدایم نلرزد، آهسته جوابش را دادم:

-چیزیم نیست، فقط گرسنه‌ام.

-ضعف کردی؟ پس میرم یک چیزی بخرم که بیارم بخوری.

سریع سرم را بالا آوردم و گفتم:

-نه... نه... من می‌خوام برم خونه. ترجیح میدم غذایی رو بخورم که اگنس درست کرده باشه.

نگاهی مشکوک به من کرد و پرسید:

-تا اون موقع می‌تونی تحمل کنی؟

تمام قدرتم را در نگاهم جمع کردم و قاطع گفتم:

-آره!

-مطمئنی؟!

-آره!


romangram.com | @romangram_com