#اسارت_نگاه_پارت_232
سکوت کرد. نگاهش را از چشمانم دزدید. سرش را چرخاند و به دیوار کنارش خیره شد. دروغ است اگر بگویم تَهِ دلم از دلیلش خوشحال نشدم، ولی گناهش را با این دلیل هم نمیتوان بخشید.
-ماکان کار تو یک اشتباه محض بود! تو واسه من هزار تا دلیل منطقی بیار ولی وقتی یک کار کاملا اشتباهه، حتی اگر هزار تا دلیل و منطق درست پشتش باشه اون کار درست نمیشه و اشتباه میمونه!
سرش را ذرهای به سمتم نچرخاند و حتی نگاهش را اندکی جابجا نکرد. با صدایی آهسته گفت:
-تو نمیفهمی! نمیفهمی واسه کسی که عزیزترینهاش رو با مرگشون از دست داده، حرف زدن از مرگ چقدر دردناک و آزاردهندهست. من هیچوقت روی یک زن دست بلند نکردم، ولی این به قدری فراتر از آستانهی تحملم بود که غیرارادی همچین واکنشی نشون دادم!
بغضی در گلویم شکل گرفت که با هر کلمه که میگفت بزرگ و بزرگتر میشد. ناخودآگاه تصویر مادرش را جلوی چشمانم تجسم کردم. او با این مرگ کنار میآمد اما فراموش نمیکرد و من تمام خاطراتش را از مرگ مادرش به یادش میآوردم. دلم میخواست بحث کردن با او را به نفعش تمام کنم، ولی غرور جریحهدار شدهام اجازه نمیداد از این خطایش بگذرم. او مرا زده بود! او مرا که حتی پدرم، یکبار هم رویم دست بلند نکرده بود، زده بود! آب دهانم را قورت دادم تا اثری از بغض در صدایم نباشد، ولی خیال باطلی بود چرا که به خوبی اثر آن بغض مزاحم را در لرزش صدایم حس میکردم!
-نمیتونم ببخشمت... بزرگترین بیاحترامی ممکن رو بهم کردی!
سرش به سمتم چرخید. نگاهش عجیب رنگ غم گرفته بود. لبخندی تلخ و پر درد به رویم زد. با لحنی که دیگر خشونتی در آن نمانده بود گفت:
-من ازت نمیخوام من رو ببخشی! خودم هم هیچوقت خودم رو به خاطر امروز نمیبخشم، فقط ازت میخوام درکم کنی.
لبخندی کمجان به رویش زدم. قطرهای اشک از گوشهی چشم چپم چکید. از روی گونهام سُر خورد و مسیرش را تا گوشهی لبم طی کرد. با صدایی که از بغض بزرگتر شدهام، به شدت میلرزید گفتم:
-درکت میکنم.
لبخندش پررنگتر شد و گفت:
-بشین که بگم پرستار بیاد و زخمتو ببنده.
سرم را به پایین تکان دادم و روی تخت نشستم. طولی نکشید که پرستار آمد و با هزار و یک سرزنش و نصیحت برای بیاحتیاطیام کارش را انجام داد. یک ساعتی هم معطل امضای برگهی ترخیص شدیم ولی بالاخره تمام شد و لباس پوشیده، در اتاق را باز کردم که ماکان جلویم سبز شد و گفت:
-من میبرمت.
اخمی کردم و گفتم:
-نیازی نیست! خودم میرم.
اخم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com