#انسانم_آرزوست_پارت_197


***

ماهان:

ساعت های اخره...کم کم نمایشگاه خلوت و خلوت تر میشه...همهمه ها اروم تر میشن...سر و صداها میخوابن...

اشک ها و لبخند ها رو به خاموشی میرن...صدای قدم های بی رمقم سکوت یکدست و یکپارچه ی نمایشگاه رو از هم میشکافه و با بیرحمی تمام بر سطح صیقلی شده ی کاشی های صامت سالن میشینه....انعکاس صدای برخورد های پاشنه ی کفشم با کف پوش سرامیکی ، صدای کوبیده شدن متوالی چکش بر روی میخ رو برام تداعی میکنه....و این صدای ضربه های متوالی ،صفحه ی سیاه و بی انتهای اعصاب خرابم رو خط خطی میکنه...

درست مقابل شاهِ اثار نمایشگاه می ایستم...بزرگترین تابلوی عکس نمایشگاه!!!لیوان کاغذی یکبار مصرف حاوی چای کیسه ای رو میان انگشتان سردم جابه جا میکنم....به بخار متصاعد شده ی ناشی از داغی بیش از حدش که در فضای سرد سالن پخش میشه خیره میشم و مسیرش رو تا انتها دنبال میکنم...تا جایی که دیگه اثری ازش نیست و به چهره ی خندان و معصوم مرد سیاه پوست و دختر سفید پوست ختم میشه....خیره میشم به چشم های یشمی رنگ باروو و تضاد پوست سیاه و سفید زن و مرد....

دوباره صدای چکش های متوالی روحیه ام رو ازار میده....صدا نزدیک و نزدیک تر میشه...انقدر نزدیک که گرمای ساطع شونده از بازوی مماس شده با بازو های خسته ام رو حس میکنم...و صدای مردانه و خش داری که میگه:

_خسته نباشی!!!

برمیگردم و خیره میشم به نگاه خیره ی یوسف به عکس باروو و مهتای خندان در کنار هم و حسرتی که پشت این نگاه خسته حبس شده ...

***

«کی میگه عشق همه اش تفاهمه؟کی میگه عاشقا شبیه همن؟من میگم عشق میتونه سراسر تضاد باشه!مثل عشق سیاه و سفید!!!»



پایان


romangram.com | @romangram_com