#الهه_شرقی_پارت_682

- رابين! با توام. سرت رو بلند كن. مي خوام برات يه برنامه ريزي كنم كه تو مدتي كه ايراني حسابي گردش و تفريح كني... شنيدي؟

- ...

- خوابت برده رابين؟

رابين تكان آرامي خورد اما باز هم چيزي نگفت. به سختي سرش را از روي دستانش بلند كرد و به كيميا رو كرد. كيميا از ديدن صورت خيس و چشمان سرخش به شدت جا خورد و پرسيد:

- تو داري گريه مي كني ديوونه؟

بعد دستش را براي نوازش دستان رابين پيش برد اما رابين به سرعت دستش را عقب كشيد و بغض آلود گفت:

- من بايد برم... بايد برم الهه ي من... من بايد خودم رو قربوني الهه ام كنم. الهه ي من نبايد به خاطر وجود ناچيز من عذاب بكشه... نه... نه من بايد از زندگي تو بيرون برم. الهه من الان نياز به يه قرباني داره و براي قرباني شدن هيچ كس مستحق تر از من نيست.


romangram.com | @romangram_com