#الهه_شرقی_پارت_681
- تا كي مي موني؟
رابين ديگر پاسخش را نداد و سرش را روي دستهايش روي فرمان گذاشت. كيميا با نگراني نگاهش كرد و با لبخندي ساختگي گفت:
- باورت نمي شه وقتي تو رو ديدم كه روي زمين روبروي در نشسته بودي، داشتم شاخ در ميآوردم. اول فكر كردم اشتباه مي بينم، ولي وقتي پا شدي اومدي طرفم زبونم بند رفته بود... بتورت مي شه؟ اول نشناختمت. يعني تصورش رو هم نمي كردم اون بچه گدا كه روي خاكها نشسته بود همون همكلاسي بچه پولدارم توي پاريسه.
اما رابين باز هم پاسخي نداد. كيميا پرسيد:
- مي شنوي چي مي گم رابين؟
- ...
romangram.com | @romangram_com