#الهه_شرقی_پارت_623
- چي شد كيميا؟ چي شد؟
كيميا پلكهايش را روي هم گذاشت و ناليد:
- هيچي... هيچي..
مدتي طول كشيد تا توانست آنچه را كه شنيده بود در مغزش حلاجي كند. او و ازدواج با رابين! البته مسئله ي ازدواج با رابين خود به تنهايي به اندازه كافي جالب بود. چه طور مي توانست باور كند كه او تصميم به ازدواج دارد؟ آن هم با چه كسي! نه باور كردني نبود.
صداي رابين رشته افكارش را از هم گسيخت.
- ببين كيميا من يه معذرت خواهي به تو بدهكارم. شايد بهتر بود...
- بله، مسلماً بهتر بود قبل از اين حرفها حداقل منو هم در جريان مي ذاشتي.
romangram.com | @romangram_com