#الهه_شرقی_پارت_622

- به زودي عروس دار مي شه.

كيميا با حالتي منگ و بهت زده نگاهش كرد و گفت:

- خب اين به من چه ربطي داره؟

- آخه پدرم مي خواست از عروسش بيشتر بدونه. براي همين هم من مجبور شدم راجع به تو كمي براش توضيح بدم.

كيميا جيغ خفيفي كشيد و گفت:

- خداي من!

و خود را روي نيمكت رها كرد. رابين دستپاچه گفت:


romangram.com | @romangram_com