#الهه_شرقی_پارت_614
- آره، تقريباً. پدرم يه چيزايي گفته بود.
- پس چرا به من چيزي نگفته بودي؟
- فكر نمي كردم اهميتي داشته باشه.
- آه رابين، از دست اين كاراي تو.
- حالا مگه اتفاقي افتادهه؟
- اتفاق كه نه، ولي اين عموي من حالا كه ديگه ميخواد از خانمش جدا بشه كلي چرند و پرند سرهم كرده.
رابين نگاه گنگي به او كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com