#الهه_شرقی_پارت_605

- حرف؟ پس اگه خبر نداري بذار روشنت كنم. تمام فاميل ايين شازده پسر اطلاع دارن كه ايشون قصد كرده با يه دختر ايراني ازدواج كنه.

چشمان كيميا از فرط تعجب آنچنان گشوده شد كه احساس كرد پلكهايش كشيده مي شود. بعد با تمسخر خنديد و گفت:

- اين ديگه دروغ محضه. هر آدم احمقي اين قدر مي دونه كه اين پسره هر چي باشه مرد ازدواج نيست، خصوصاً با من.

- اِ... تو يا خيلي پرتي يا خودت رو مي زني به اون راه.

- ببخشيد منظورتون كدم راهه؟

- جدي باش كيميا! پدر رابين به عمو نادر گفته كه...

- اَه، هي عمو نادر، عمو نادر. اون آدم اگه صد تا چاقو بسازه يكيش دسته نداره. چرا بايد حرفاي اونو باور كنم؟


romangram.com | @romangram_com