#الهه_شرقی_پارت_595
- نه باور كن كه راست مي گم عروسك من.
كيميا باز با ناباوري نگاهش كرد ولي پاسخي نداد. رابين همان طور كه در سكوت تماشايش مي كرد آرام گفت:
- فكر نمي كردم قدرت برداشتن اون روبند رو از روي صورتت داشته باشم. وقتي برش داشتم ميترسيدم ببه صورتت نگاه كنم. فكر مي كردم حتماً برق چشمات خاكسترم مي كنه. اما حالا با خيال راحت مي تونم نگاهت كنم و خاكستر بشم.
- نه خواهش مي كنم اين كار رو نكن چون اون وقت ديگه كسي نيست تا متو برسونه سيته.
- بايد خدا رو شكر كنم كه ماشين نداري وگرنه حتماً همين الان به مرگ من رضايت مي دادي. الهه ي من هنوزم عاشق عذاب دادنمه؟
- چرا اين فكر رو مي كني؟
- تو مي دوني بعضي از دوستاي من كه ميدونن من، تو رو الهه صدا مي كنم، مي گن تو چه جور الهه اي هستي؟
romangram.com | @romangram_com