#الهه_شرقی_پارت_582

- اصلاً منظورت رو نمي فهمم.

- انقدر نادون به نظر نمياي. همين كه بهت گفتم. دير كرد برو و بدون كه من برنده شدم.

كيميا مردد نگاهش كرد و بي اختيار گفت:

- و اگه برگشت چي؟

اريكا از اين پاسخ به شدت جا خورد، اما به روي خودش نياورد و باز گفت:

- حالا براي قضاوت زوده، اما مطمئن باش كه بر نمي گرده. من رابين رو بهتر از تو مي شناسم. لباست رو عوض كن و لوازمت رو جمع كن. مي ترسم ديرت بشه.

و بعد بي آنكه حرف ديگري بزند كيميا را تنها گذاشت. لحظه اي بعد در باز شد و كيميا به تصور آنكه رابين از رساندن اريكا منصرف شده و بازگشته از جا جهيد، اما به جاي رابين، الين وارد شد و فوراً گفت:


romangram.com | @romangram_com