#الهه_شرقی_پارت_581

- گوش كن كيميا، من فقط براي اين مي خوام اريكا رو ببرم كه از شرش خلاص بشم، چون اگه من نبرمش شب اينجا مي مونه. با اين حال اگه تو راضي نيستي نمي رم.

- من همچين حرفي زدم؟ كسي گفت كه من راضي نيستم؟ زود برو. خوب نيست زياد معطلش كني.

رابين كه از لحن پر كنايه كيميا دلگير شده بود لحظه اي كلافه چندين بار دستش را ميان موهايش كشيد و بعد با ناراحتي گفت:

- من رفتم، يادت باشه قول دادي تا برگردم بموني. بعد خودم مي برمت خوابگاه.

كيميا پاسخي نداد و تنها نگاهش كرد و رابين با سرعت به راه افتاد. اريكا كه تا آن زمان همچنان ساكت روي صندلي نشسته بود با خروج رابين از سالن، از جا برخاست، كيفش را روي دوشش انداخت و با بي ميلي سالانه سالانه به راه افتاد، اما وقتي مقابل كيميا رسيد ايستاد. نگاهي به سر تا پاي او انداخت، لبخندي فاتحانه زد و گفت:

- بايد ديد امشب برنده كيه؟ اگه دير كرد زياد منتظرش نمون. ديرت مي شه.

كيميا لحظه اي با ترديد نگاهش كرد و بعد گفت:


romangram.com | @romangram_com