#الهه_شرقی_پارت_560

- خيلي خب، حالا خودت رو توي آينه نگاه كن، چون مي خوام روي صورتت روبند بزنم.

كيميا با تعجب به او و او با تحسين به كيميا نگاه كرد و تقريباً به طرف آينه هلش داد. كيميا كاملاً جلوي آينه قدي روي در كمد ايستاد و با تعجب بسيار به تصوير خود در آينه خيره شد. حتي در شب عروسي اش هم اينقدر زيبا نشده بود. بيش از اين ايستادن در مقابل آينه را در حضور ژانت صلاح نديد و با نارضايتي از تصوير داخل آينه دل كند و دوباره به سوي ژانت چرخيد و گفت:

- هنوز تموم نشده؟

- چرا عزيزم، ولي فكر مي كنم بايد اين روبن رو به صورتت بزنم تا دقيقاً شبيه عكسي بشي كه به من دادن.

بعد نزديكتر آمد و يك پارچه حرير مستطيل شكل را به دو دگمه ي تزئيني كه دو طرف شالش بود وصل كرد. حالا در نگاه اول فقط دو چشم زيبا در چهره كيميا خودنمايي مي كرد. كمي عقب تر رفت و گفت:

- چشمهاي تو بي نظيره دختر... خستگي رو از تنم به در كردي. تو واقعاً زيبا شدي!

كيميا دوباره به طرف آينه رفت و در حاليكه خود را در آن برانداز مي كرد گفت:


romangram.com | @romangram_com