#الهه_شرقی_پارت_522
كيميا لحظه اي مكث كرد، بعد كاملاً به طرف مايكل برگشت و گفت:
- پس اينو بدون كه اگه از همين حالام شروع كني باز مدتي عقبي.
براي لحظه اي كيميا مركز نگاههاي همه بچه ها شد و او سنگيني نگاه همه و از همه سنگين تر نگاه مايكل را به خوبي احساس كرد، اما بي آنكه پشيمان شود لبخند پر تمسخري نثار مايكل كرد و دوباره كنار الين نشست. مايكل همانطور كه ناباورانه او را نگاه مي كرد، چند گام به عقب برداشت و از جمع فاصله گرفت و رفت. الين با تعجب گفت:
- اين ديوونه كجا رفت؟ يه ساعته ما رو معطل كرده كه تو بياي يه چيزي بهمون بگه، حالا سرش رو انداخت پايين و رفت.
كم كم هياهوي اعتراض بقيه هم بلند شد و بچه ها تك تك يا چند نفره متفرق شدند. كيميا در حالي كه از روي شله بر مي خاست و پشت لباسش را مي تكاند گفت:
- تو واقعاً نمي دوني اين ديوونه چي مي خواست بگه؟
- نه، از كجا بايد بدونم؟ من فقط يه چيز رو ميدونم اونم اينه كه هر كي سر و كارش با تو باشه حتماً ديوونه مي شه. اون از رابين اينم از اين ديوونه.
romangram.com | @romangram_com