#الهه_شرقی_پارت_521
صداي خنده جمع بچه ها به هوا برخاست و صداي خنده الين از همه بلندتر بود. مايكل چشم غره اي به كيميا رفت و گفت:
- نه خانم خانمها! من قولي ازش نگرفته بودم، غصه منو نخور. غصه اون بيچاره اي رو بخور كه با اين رفتار تو به زودي راهي تيمارستان مي شه.
- تو كه بنا نيست خرج بيمارستانش رو تقبل كني، پس پر حرفي نكن و حرف اصلي رو بزن.
- خيلي جسور شدي خانم... دلم مي خواست بدونم اگه رابين مثل كوه پشت سرت نميايستاد بازم اينقدر زبون درازي مي كردي؟!
- حالا ديگه راست راستي باورم شد كه تو هم بخاطر رابين به من حسودي مي كني.
مايكل خنده اي بلند كرد و بعد گفت:
- من چرا بايد به تو حسودي كنم؟ من فقط به رابين حسادت مي كنم، اونم زماني كه مطمئن شم تو رو داره.
romangram.com | @romangram_com