#الهه_شرقی_پارت_464

- قصد خونه رفتن نداري؟

- چرا، بريم.

كيميا لحظه اي در جا ايستاد و چون نگاه استفهام آميز رابين را ديد با خنده گفت:

- پس قرارت چي مي شه؟ مثل اينكه منتظر كسي بودي؟

رابين در حالي كه راه مي افتاد كيف كيميا را به سوي خود كشيد و او را وادار به همراهي كرد و گفت:

- بيا شيطون، بيا. الهه و اينقدر شيطنت!؟

كيميا در يك لحظه كيفش را پس كشيد و رابين كاملاً به سوي او برگشت. كيميا تمام جذابيتش را در لبخندي خلاصه و آن را نثار چشمان دريايي رابين كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com