#الهه_شرقی_پارت_463

ولي رابين كه قانع نشده بود مصرانه دوباره گفت:

- اگه امكانش هست بههم بگو و خيالم رو راحت كن.

كيميا كمي سكوت كرد. بعد چون جرقه اي در ذهنش درخشيد. با آسودگي پاسخ داد:

- كاوه و خانمش بعد از سالها اومده بودن ايران و مادر مي خواست بعد از مدتها ما با هم دور يك ميز بشينيم. وقتي به من گفت منم حسابي استقبال كردم.

رابين لحظه اي ساكت ايستاد و بعد در حالي كه يعي مي كرد لبخند بزند، پاسخ داد:

- گرچه مطمئنم باز هم راست نگفتي ولي در هر حال مي تونم اميدوار باشم كه من دارم اشتباه ميكنم و شما حقيقت رو گفتين.

كيميا احساس كرد از اين كه به رابين دروغ گفته به شدت متأسف است، اما پاسخ مناسب تري براي سؤالي كه هرگز فكر نمي كرد رابين بپرسد نداشت. براي آنكه مسير صحبت را عوض كند گفت:


romangram.com | @romangram_com