#الهه_شرقی_پارت_455

كيميا لبخند پر تمسخري زد و پاسخ داد:

- اين قصه ها رو براي مانكن سوئديت تعريف كن تا بيشتر از اين برات ببميره.

رابين چيني به پيشاني انداخت و با دلخوري گفت:

- خودت بهتر مي دوني كه خيلي وقته نديدمش.

بعد دستش را در جيب فرو برد و كاغذي را بيرون كشيد و مقابل كيميا گرفت:

- قصه آره... خب نگاش كن.

كيميا با ناباوري به دست رابين نگاه كرد و بي آنكه بليط را از دستش بگيرد گفت:


romangram.com | @romangram_com