#الهه_شرقی_پارت_419
- تو كه مي دوني چرا مي پرسي؟
اردلان نزديكتر آمد. چهره اش كمي شكسته شده بود و موهاي شقيقه هايش كاملاً سفيد، اما نگاهش همان نگاه سابق بود. در مدتي كه كيميا، اردلان را ارزيابي مي كرد مسلماً او نيز مشغول همين كار بود، چون گفت:
- شنيده بودم كه خيلي قشنگتر از سابق شدي ولي باور نمي كردم آب و هواي پاريس تا اين حد بهت ساخته باشه. مطمئنم كه جووناي پاريسي بابت لطفي كه من بهشون كردم تا پايان عمر ازم ممنونن.
كيميا لبخندي زد كه در نظر اردلان زيباييش را صد چندان كرد. بعد ببا بي تفاوتي پرسيد:
- حال همسر گرامي شما چطوره؟ شنيدم بچه دار شدي.
اردلان با ناراحتي سر تكان داد و گفت:
- چي خيال كردي خانم؟ فكر كردي امشب اومدم اينجا چيكار؟
romangram.com | @romangram_com