#الهه_شرقی_پارت_418

- دست كاوه است.

- من مي رم بيرون بده سالومه يا مادر بيارن.

و بعد با چند گام بلند از كنار ميز رد شد. در حين خروج از رستوران از كنار كاوه و اردلان گذشت و با قدمهاي محكم بيرون رفت. يكراست به طرف ماشين رفت و به آن تكيه داد و با تمام وجود سعي كرد خوددار باشد، اما نتوانست. قطرات گرم اشك با سرعتي عجيب روي گونه هايش روان شد. چند لحظه اي طول كشيد تا صداي پايي از پشت سرش شنيد. حتماً پدر سوئيچ را برايش فرستاده بود. به سرعت اشكهايش را پاك كرد و ظاهري آرام به خود گرفت و براي گرفتن سوئيچ به سوي صدا برگشت، اما وقتي چشمش به پشت سرش افتاد، نفس درون قفسه سينه اش گير كرد. به زحمت و با نفسهاي كوتاه و منقطع هواي داخل ريه اش را خارج كرد و بي هيچ عكس العملي در جاي خود ايستاد و چشمانش را بستو دست راستش را رويي دستبند دور مچ چپش به شدت فشرد. صداي گامهايي كه به سويش مي آمدند، هر لحظه نزديكتر مي شد و بعد صداي ناآشنا و فراموش شده اردلان در گوشش پيچيد:

- سلام كيميا.

كيميا پاسخي نداد. اردلان باز گفت:

- چي شده؟ چرا چشمات رو بستي؟ نمي خواي روي نحس منو ببيني؟

كيميا چشمانش را باز كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com