#الهه_شرقی_پارت_393

- آخه چرا بابا جون؟ حضوري راحت تر مي شه حرف زد.

كيميا به طرف پنجره رفت و پشت به جمع ايستاد و آهسته گفت:

- از مادر چند روز فرصت خواستم.

- خب خواهر جون فكر نمي كنم اومدن اون مسأله اي ايجاد كنه.

كيميا به آسمان آبي خوشرنگ بيرون پنجره چشم دوخت و به ياد آبي آسمان چشمان رابين، قلبش به تپش افتاد و اين تپش سريع، گويا نيروي تازه اي را وارد رگهايش كرد. به سرعت روي پاشنه چرخيد و با لحني جدي و خشن گفت:

- خيلي دلم مي خواست هر كدوم از شماها جاي من بوديد اون وقت ببينم با اين قضيه چطوري برخورد مي كرديد.

هيچ كس پاسخش را نداد. همه از لحن قاطعش جا خورده بودند. لحظاتي در سكوت سپري شد و بعد از آن مادر با حالتي محتاطانه پرسيد:


romangram.com | @romangram_com