#الهه_شرقی_پارت_392
پدر خنده اي كرد و پاسخ داد:
- نه دخترم. من امروز مهمون دارم... يعني همه مهمون داريم.
- بازم... بابا جون من ديگه ترم پنجمم. بنا نيست هر بار كه من ميام شما مهموني بدين. هر كس بخواد منو ببينه، مياد اينجا سر مي زنه. ديگه تدارك مهموني گرفتن زحمت زياديه.
پدر و مادرش لحظه اي به يكديگر نگاه كردند. گويا در گفتن جمله اي مردد بودند. پدر به مادر اشاره كرد و مادر با مِن و مِن گفت:
- از صبح دو بار زنگ زده. مي خواد تو رو ببينه.
كيميا ناگهان از جا جهيد و گفت:
- من نمي خوام ببينمش.
romangram.com | @romangram_com