#الهه_شرقی_پارت_385

سالومه قدمي به سوي او برداشت و دستش را جلو برد. كيميا به گرمي دستش را فشرد و به او خوشامد گفت. بعد جمله اي با پدر صحبت كرد و رو به روي او نشست.

لحظاتي سكوت برقرار شد. با اشاره كاوه، كيميا به ناچار سكوت را شكست و رو به سالومه پرسيد:

- مامان بابا خوب بودن؟

- خيلي متشكر سلام رسوندن.

لهجه سالومه، كيميا را به ياد رابين انداخت و بياختيار لبخند بر لبانش نشست، چرا كه سالومه به همان اندازه سعي مي كرد فارسي را با لهجه انگليسي صحبت كند كه رابين سعي مي كرد انگليسي را فارسي حرف بزند. نگاه كنجكاوانه سالومه لحظه اي كيميا را غافلگير و مجبورش كرد بپرسد:

- خودت چطوري؟ خيلي سر حال به نظر نميرسي.

- من خوبم مرسي. فقط يه كم خسته شدم.


romangram.com | @romangram_com