#الهه_شرقی_پارت_384
- وقتي چشمت به جمالش روشن شد حتماً باور مي كني.
كيميا سري تكان داد و پاسخ داد:
- پس ملكه اليزابت افتخار دادن.
- هي هي! خواهر شوهر بازي در نيار كه از اومدن پشيمون مي شه.
- نه، خيالت راحت باشه. مي دونم چقدر التماس كردي تا راضي شده بياد. نگران نباش، كاري نمي كنم كتك بخوري.
- آفرين دختر خوب! خوشم مياد دختر فهميده اي هستي.
كيميا خنده بلندي كرد و دوباره به راه افتاد. وقتي وارد پذيرايي شدند، سالومه را در كنار پدر روي مبل ديد. به طرفش كه رفت، او بلافاصله برخاست. كيميا خريدارانه نگاهش كرد. هنوز همان طور كوچك اندام و خوش لباس بود، اما صورتش با جراحي پلاستيك بيني، كمي متفاوت تر به نظر مي آمد، ولي زيباتر نبود.
romangram.com | @romangram_com