#الهه_شرقی_پارت_377

- خيلي خب صورت حساب اين خريد ها رو هم بهت مي دم حالا بگير.

كيميا با بي ميلي دستش را پيش برد و كيسه سنگين را از دست او گرفت و تنها به گفتن كلمه ((مرسي)) اكتفا كرد و بعد سالانه سالانه به سوي خوابگاه به راه افتاد.

فصل ششم





چشمانش را كه باز كرد هوا كاملاً روشن شده بود و او هيچ نمي دانست كِي و چند ساعت است خوابيده، اما كوفتگي عضلاتش نشان مي داد كه خيلي نخوابيده يا لااقل خوب نخوابيده. چشمانش را چند بار با پشت دست ماليد و با تعجب به دور و برش نگاه كرد. يكباره به ياد آورد در تهران، اتاق خواب خودش، در منزل پدري خوابيده است. اين واقعيت اگرچه بايد خوشحالش مي كرد، ولي از آنجا كه با هزاران فكر ديگر همراه مي شد، به شدت آشفته اش مي كرد.

نگاهي به ساعت كرد كه از 10 صبح گذشته بود. پس مسلماً تا به حال مادر چند بار براي ديدن او به اتاقش آمده بود، ولي خوشبختانه چون خواب بوده...


romangram.com | @romangram_com