#الهه_شرقی_پارت_247
كيميا با سرعت لباس پوشيد و همراه الين به رااه افتاد. به خواست الين خيلي زود ببا تاكسي خود را به خيابان شانزه ليزه رساندند. خيابان ناآرام و هميشه بيدار پاريس يكي از همان شبهاي زيباي هميشگي خود را در پرتو نور چراغهاي رنگارنگ رستورانها مي گذراند و مردم بي توجه به سرماي هوا و با استفاده از يك شب مهتابي ميزهاي خارج از رستورانها را اشغال كرده بودند. كيميا نگاهي به الين كرد و گفت:
- خب حالا كجا بريم؟
الين لبخندي زد و گفت:
- دنبالم بيا خانم.
كيميا با خنده پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com