#الهه_شرقی_پارت_223
- بابا همين پسر پر رنگه كه همش مياد دنبالت.
- آه فؤاد... چطور از تو سراغ منو گرفت؟
- از من سراغ شما رو نگرفت،من ديدم داره تو محوطه دانشگاه سرگردون مي گرده ازش پرسيدم با كي كار داره، اونم گفت. منم فكر كردم رفتي خوابگاه.
- خيلي خب مرسي.
رابين چند لحظه اي به كيميا نگاه كرد و كيميا بي آنكه حرفي بزند راه افتاد. رابين نيز به ناچار با چند گام بلند خود را به او رساند و گفت:
- صبر كن.
romangram.com | @romangram_com