#الهه_شرقی_پارت_211

مادر گونه كيميا را نيشگون آرامي گرفت و گفت:

- زبون نريخته هم عزيزي پدر سوخته... برو استراحت كن.

كيميا در اتاق را پشت سر مادر بست و به طرف تختش رفت. روي تخت دراز كشيد و سعي كرد بخوابد، اما گويا خواب تنها بهانه اي براي مرور خاطراتش بود، چرا كه به محض آنكه چشمانش را روي هم مي گذاشت باز لحظه لحظه روزهايش در پاريس مقابل چشمانش جان مي گرفت. ياد روزهايي كه شايد خودش هم نمي توانست تصور كند كه بهترين روزهاي زندگيش تلقي شوند. خوب به خاطر داشت در آن روزها در اوقاتي كه حجم درسهايش كمتر بود دو سه مرتبه پياپي براي ديدن فؤاد به آدرسي كه مادر داده بود رفت، ولي هر بار دست خالي برگشته بود و كيميا ناچار آدرس خوابگاه و دانشگاهش را به وستان فؤاد داده بود. آن روز وقتي از در دانشگاه خارج شد مرد جواني مقابلش ايستاد و خيره خيره نگاهش كرد. كيميا لحظه اي به پوست قهوه اي و چشم و ابروي سياه رنگ مرد خيره شد و بعد بي اختيار لبخند زد. مرد كه با ديدن لبخند كيميا جرأت يافته بود ققدمي به جلو برداشت و با لهجه عربي، اما به فرانسه پرسيد:

- شما كيميا خانم هستيد؟

لبخند كيميا عميق تر شد و گفت:

- با اين حساب شما هم آقا فؤاد هستيد، نه؟ چطور منو شناختيد؟

- عكس شما رو توي آلبوم پريسا ديده بودم. رفتم خوابگاه گفتند ساعت چهار كلاستون تموم ميشه. گفتم بيام دانشگاه منتظرتون وايستم.


romangram.com | @romangram_com