#الهه_شرقی_پارت_202

فصل چهارم



صداي در ناگهان كيميا را از جا پراند نگاهي به ساعت كرد نزديك يك بامداد بود دوباره چند ضربه به در خورد و صداي مهربان مادر به گوشش رسيد كه مي گفت:

- مي دونم بيداري مامان، خودت رو به خواب نزن برات چاي آوردم.

لبهايش به خنده باز شد و گفت:

- بفرمائيد سركار خانم. در بازه.

مادر با سيني اي كه دو فنجان چاي و ظرفي كه شكلات داخل آن بود وارد اتاق شد. به كيميا لبخندي زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com