#الهه_شرقی_پارت_201

- گرچه مطمئنم خيلي راست نمي گي، ولي وظيفه ام بود بهت بگم.

- خب حالا كه گفتي مي توني بري.

الين كه حالا كم كم عصبي مي شد با عصبانيت گفت:

- اصلاً به جهنم! حقت همينه كه رابين بسپاردت دست سگهاي هاري مثل مايكل.

با شنيدن نام مايكل كيميا باز در وجود خود احساس چندش كرد. حالا خوب مي دانست كه در ماههاي گذشته مايكل تنها به خاطر رابين او را راحت گذارده بود. ولي اين روزها بارها و بارها نگاههاي وحشتناك و نافذ او را ديده بود كه تا مغز استخوانش نفوذ ميكرد. سعي كرد حالتي طبيعي به خود بگيرد بنابراين گفت:

- قبلاً هم بهت گفتم، من هيچ احتياجي به حمايت رابين ندارم. مايكل هم هيچ غلطي نمي تونه بكنه. حالا ديگه برو.

الين ناباورانه به كيميا نگاه كرد و بي هيچ حرف ديگري رفت و او را كه غرق در افكار مبهم خود بود تنها گذارد.


romangram.com | @romangram_com