#الهه_شرقی_پارت_180

- سلام دخترم. چقدر خوب كردي زنگ زدي. دلمون برات خيلي تنگ شده بود.

كيميا با تعجب به رابين نگاه كرد و پاسخ پدر را داد. در تمام طول مدت صحبت كيميا با خانواده اش، رابين با اريكا گرم گفتگو بود. گرچه كيميا سعي مي كرد صحبتهايش را خلاصه كند، اما سر صحبت مادر باز شده بود و بسرعت براي كيميا توضيح مي داد كه پريسا همكلاسي و دوست قديمي اش با يك پسر مصري ازدواج كرده كه در حال تحصيل در فرانسه است و بعد آدرسي را كه از پريسا گرفته بود، براي كيميا تكرار كرد و از او خواست تا به ديدن فؤاد برود. كيميا ضمن آنكه به مادر قول مساعد ميداد خداحافظي كرد. وقتي ارتباط قطع شد با چند گام بلند خود را به نزديكي رابين رساند و گفت:

- ببخشيد...

رابين به سوي كيميا برگشت و او را ديد. اريكا خود را چنان به رابين چسبانده بود كه به نظر مي رسيد انساني با دو سر در مقابل او قرار گرفته است. با اين فكر لبخندي زد . گفت:

- بفرمائين. ببخشيد كه طول كشيد.

رابين زهر خندي زد و پاسخ داد:

- به نظر من و اريكا به اندازه چشم بر هم زدن بود.


romangram.com | @romangram_com