#احساس_من_پارت_185

- شرمنده من وقت ندارم همین الان باید جواب بدی

به چشماش نگاه کردم هنوز هم می توستم برق انتقام و تنفر رو تو چشماش ببینم اما اینبار دلم نمی خواست ازش فرار کنم .

فصل سوم

آرسان: چطوره ؟می پسندی ؟

- عالیه،بزرگ و قشنگ

ماشین رو رو بروی عمارت متوقف کرد :

- پیاده شو

خودش از ماشین پیاده شد چند لحظه ای منتظرشدم تا بیاد در سمت منو باز کنه .

- چرا پیاده نمی شی ؟ منتظر چیزی هستی ؟

از خیال مسخره ای که پیش خودم کرده بودبه خودم پوزخند زدم و درو باز کردم و پیاده شدم.

آرسان وارد عمارت شد و من هم با لباس بلند سفیدم به دنبالش حرکت کردم. از دیدن نمای داخلی خونه تازه فهمیدم بقیه حق دارن بگن آرسان تو یه کاخ کوچیک زندگی میکنه .

آرسان رفت توی آشپزخونه و بعد از چند لحظه با یه جام توی دستش برگشت :

- نمی خوای با من نوشیدنی بخوری ؟

چشممو از مایع قرمز رنگ توی جام گرفتم:

- نه مرسی

آرسان روی یکی از مبل های وسط سالن نشست :

- راستی مانی و ماندانا کجان ؟

- آنا با خودش بردشون .

romangram.com | @romangram_com