#احساس_من_پارت_170
خندید:
- می گم راستی بالاخره کی ما این آقا سامیار شما رو از نزدیک میبینیم؟
- رسول تو چرا انقدر اصرار داری سامیار رو ببینی ؟
- خب بالاخره باید خوب بشناسمش تا اجازه بدم بیاد خواستگاریت .
- خواستگاری ؟ زود قضاوت نکن دایی فکر نمی کنم دیگه خواستگاری درمیون باشه .
- چی؟
***
هشت ماه بعد
-به به سلام
سامیار: علیک سلام
- چرا نیومدی بالا ؟
- نمی خواستم جلوی داییت حرف بزنیم .
- اتفاقی افتاده؟
پوزخند زد :
- تازه میگی اتفاقی افتاده؟هیچ معلومه داری چیکار می کنی؟دفتر هم که دیگه هیچی، حاجی حاجی مکه ول کردی رفتی .
حرفشو قطع کردم :
- خیلی خوب حالا چرا داد می زنی؟
romangram.com | @romangram_com