#احساس_من_پارت_169
- خبری از آرسان نشد؟
- نه پسره بی شعور تو این 1 ماه نیومده یه سری به بچه هاش بزنه ،مگه نبینمش .
- بالاخره زنش فوت کرده باید بهش حق داد، دپرس شده باشه .
پوزخند زدم :
- این چه دپرس شدنیه که بعد از 1 ماه تموم نشده.
- بالاخره باید بهش وقت داد. فقط یه چیزی برگشتیم تهران می خوای به کی تحویلشون بدی ؟
- می خوام ببرمشون آپارتمان خودم.
- دیوونه شدی، نه ؟
- واسه چی؟
- دِ آخه دختر اینا که با تو نسبتی ندارن .اگه بنا به دلسوزی باشه مادربزرگ و پدر بزرگشون باید بیشتر از تو نگران باشن.
- دلت خوشه دایی ها ،این دوتا بچه عین ما بی کس و کارن . مگه نمیبنی 1 ماه ما اینجاییم یکی از خانواده تینا نکردن دو قدم راه پاشن بیان رشت این دوتا بچه رو ببینن. بیچاره تینا یه چیزی می دونست انقدر قسمم می داد خودم مراقبشون باشم .
- بالاخره صلاح هم نیست تو نگهشون داری ، تو زندگی خودتو داری .
- دایی میشه لطفا بس کنی. 20 روزه اومدی همینطور ،یه پشت هر روز هر ساعت به جون من غر می زنی
- یه قول خودت 20 روزه برگشتم ایران اون وقت همش تو این بیمارستان بالای سر این دوتا بچه ام . بعد می خوای غر هم نزنم ؟
- من که بهت گفتم تهران بمون، نمی خواد بیای اینجا. خودت گوش نکردی .
- خب دختره نفهم دلم واست تنگ شده بود. بعدشم دلم نمی اومد توی احقمو تنها بذارم اینجا، فکر کردی همه مثل خودت بیشعور و بی احساسن .
خندیدم:
- یعنی عاشق این ابراز علاقتم دایی جون .
romangram.com | @romangram_com