#احساس_من_پارت_160
- به روی چشم بانو ،حالا اگه نمی زنی و نمی کشی خداحافظ.
خندیدم
- خداحافظ
گوشی رو که قطع کردم صدای باز شدن در ویلا اومد . گوشیمو تو جیبم گذاشتم و به طرف در دویدم. آرسان داشت در ساختمونو باز می کرد که با دیدن من دستشو از روی دستگیره برداشت.
- به به ،چه عجب جناب شریف تصمیم گرفتن برگردن .
مثل همیشه دستشو تو جیب شلوارش کرد و چشماشو تنگ کرد و با اخم گفت:
- ببخشید نمی دونستم باید برای عبور و مرورم از جنابعالی اجازه بگیرم .
- پسره بیشعور ،حالیت نیست زنت حامله است براش استرس خوب نیست .
- اونش دیگه به خودم و خودش ربط داره نه به جنابعالی .
- اصلا به درک برو هر غلطی دلت می خواد بکنی بکن . پسره بی لیاقت . منو باش تا الان منتظر توی احمق بودم .
دو قدم برداشت و بهم نزدیک شد
- چیه نگرانم شده بودی ؟
ناخودآگاه یه قدم به عقب برداشتم . هر قدم که من عقب می رفتم اونم یه قدم بر می داشت و به من نزدیک می شه .
-نه ،من نگران تینا بودم نه تو .
با خشونت گفت:
-این مزخرفات چی بود امروز صبح سر میز گفتی ؟
- مزخرف نبود واقعیت بود.
romangram.com | @romangram_com