#احساس_من_پارت_142
-این جا چه خبره به ما هم بگید !
سیروس: تینا جان چه خبری مهم تر از اینکه آقا سامی بالاخره نامزدشو به ما نشون داد .
تینا : چی؟ نامزد ؟
سیروس : بله ،نامزد .
یه آن لبخند تینا محو شد اما بعد دوباره به خودش اومد و اومد سمت من و دستشو به طرفم دراز کرد :
- سلام
هنوز نگاهم به آرسان بود یه آن صورتش از خشم قرمز شد . رگ های گردنش بیرون زد . نگاهمم ازش گرفتم و دستمو توی دست تینا گذاشتم.
- سلام عزیزم
- من تینا دختر خاله سامی هستم .
- منم غزاله هستم .
- خوشبختم
- منم همینطور
تینا یه سلام و احوالپرسی مختصر با سامیار کرد و نامزدیمونو بهش تبریک گفت . سامیار خیلی خشک و جدی جوابشو داد
تینا به عقب برگشت و دست آرسانو گرفت و به طرف ما اومد :
- معرفی می کنم ایشونم آقای آرسان شریف ،همسرم هستن.
همسر ...همسر چه کلمه آشنایی.... نمی دونم چی شد که یهو ناخودآگاه اخمم تو هم رفت ،خیلی سرد و رسمی رو به آرسان گفتم:
-خوشبختم
romangram.com | @romangram_com