#احساس_من_پارت_141

سامیار : نامزدم غزاله، ایشونم سیروس پسر داییم .

- خوشبختم .

سیروس : همچنین(صورتشو به طرف سامیار برگردوند )پس اون شب راست گفته بودی نامزد داری ،آره؟

سامیار : فکر می کردی خالی بستم ؟

- فکر نمی کردم، مطمئن بودم .

- حالا روت کم شد بچه پررو .

- ما که رومون کم شدۀ خدایی هست . جای این حرفا پاشو بیا روی این آرسانو کم کن .نمی دونی این چند روزه چقدر کُری خونده واست .

- دارم واسش تمیز.

- هنوز ندیدت نه ؟

- نه، یعنی به غیر از خاله هنوز کسی مارو ندیده .

- خیلی خوب پس پاشو دست خانمتو بگیر بریم، می خوام امشب هم رو سورپرایز کنم .

سامیار رو به من کرد :

- بریم؟

- بریم

سیروس : ای زن ذلیل بدبخت.

سیروس جلوتر از ما به راه افتاد. من و سامیار هم پشت سرش حرکت کردیم . سیروس مارو به طرف یه جمع پر از دختر و پسر برد . همه با دیدن ما دست از حرف زدن برداشتن با تعجب زل زدن به من و سامیار .

سیروس : دوستان این شما و اینم آقا سامی و نامزدشون غزاله خانوم، بزن کف قشنگ رو .

صدای کف و سوت بلند شد همه به طرف ما اومدن و به من و سامیار تبریک گفتن . همونطور که داشتم جواب تبریک های دیگران رو می دادم نگاهم توی نگاه آرسان که دستش پشت کمر یه دختر بود قفل شد . توی نگاهش معنی نگاهشو نمی فهمیدم وقتی به ما نزدیک شدن دختر با شادی گفت:

romangram.com | @romangram_com